بازاريابي - تبليغات - برندينگ بازاريابي - تبليغات - برندينگ .

بازاريابي - تبليغات - برندينگ

پاييز

مادرم شبنم گلبرگ حيات

پدرم عطر گل ياس بقاست


مادرم وسعت درياي گذشت

پدرم ساحل زيباي لقاست


مادرم آئينه حجب و حيا

پدرم جلوه ايمان و رضاست


مادرم سنگ صبور دل ما

پدرم در همه حال كارگشاست


مادرم شهر اميد است و هنر

پدرم حاكم پيمان و وفاست


مادرم باغ خزان ديده دهر

پدرم بر سر ما مرغ هماست


مادرم موي سپيد كرده ز حزن

پدرم نقش همه خاطره هاست


مادرم كوه وقار است و كمال

پدرم چشمه جوشان عطاست



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۲:۱۸:۱۱ توسط:MHM موضوع:

پيش از اين ها فكر ميكردم خدا...!!!

پيش از اينها فكر مي‌كردم خدا
خانه اي دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره، پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، كهكشان
رعد وبرق شب، طنين خنده اش
سيل و طوفان، نعره توفنده اش
دكمه ي پيراهن او، آفتاب
برق تيغ خنجر او ماهتاب
هيچ كس از جاي او آگاه نيست
هيچ كس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي‌پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي‌گفتند: اين كار خداست
پرس وجو از كار او كاري خطاست
هرچه مي‌پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي‌كند
تا شدي نزديك، دورت مي‌كند
كج گشودي دست، سنگت مي‌كند
كج نهادي پاي، لنگت مي‌كند
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي‌ديدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهاي سركشم
در دهان اژدهاي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين
محو مي‌شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده ي خشم خدا ...
نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي‌كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
...
تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديدم، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر، اينجا كجاست؟
گفت، اينجا خانه‌ي خوب خداست!
گفت: اينجا مي‌شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد
گفتمش، پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟
گفت : آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي ‌از نشاني هاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست، معني مي‌دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معني مي‌دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است...
...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي‌توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاك و بي ريا
مي‌توان با اين خدا پرواز كرد
سفره ي دل را برايش باز كرد
مي‌توان درباره ي گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
مي‌توان با او صميمي ‌حرف زد
مثل ياران قديمي‌ حرف زد
مي‌توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند
مي‌توان مثل علفها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد
مي‌توان درباره ي هر چيز گفت
مي‌توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا:
پيش از اينها فكر مي‌كردم خدا

 

 

 

 

 تو بهترين باباي دنيا بودي و هستي. اينقد دلم واست تنگ شده كه حد نداره . تو تو تمام لحظه هاي خوب و تلخم بودي. هميشه ميخواستم كنارم باشي. هميشه سايتو حس ميكردم. هميشه ميدونستم خدا دستتو از تو دستم نميكشه بيرون. تو خيلي خوبي... هيچوقت نميتونم و نميخوام فراموشت كنم. هيچوقت... باور كن بابا ... تو تنها كسي هستي كه اگه برم بغلش و يه دل سير گريه كنم يا بخندم نياز به توضيح ندارم... تو تنها كسي هستي كه از اينكه هميشه كنارمه احساس ارامش و جرات  و قوت ميكنم.بابا تو با همه بابا ها فرق داشتي و داري.تو محكم ترين كوهي بودي كه ميشد بهش تكيه كرد... هميشه ميخوام باهات حرف بزنم اما هيچوقت نميشه... دلم خعلي واست تنگ شده

خوب ترين حادثه ميدانمت....

خوب ترين حادثه مي داني ام؟؟؟

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۲:۱۸:۱۰ توسط:MHM موضوع:

قطعه اخر

***

 

قبلِ هر چيز بگويم كه من آنم كه شبي
تا لبِ پنجره رفت و به اتاقش برگشت
گرچه استادِ هنر دست به رويش نكشيد
بالِ پروانه شد و نرم و مُنقَّش برگشت

من همانم كه شبي عشق، به تاراجش برد
همچو حلّاج به خاكسترِ تشويش نشست
در سرش سوره ي تكوير مُجَسَم ميشد
قبلِ هر زلزله اي در خودش آرام شكست

سيلِ غم بود كه از گونه ي خشكش مي ريخت
و عزادارِ خودش بود كه در خود مي سوخت
چشم بر وسوسه ها بست، و چيزي نشنيد
گفتني بود ولي باز دهانش را دوخت

آخرين مانده ي دورانِ اگر كشف و شهود
آخرين مصرع خلقت، كه به پايان نرسيد
اولين نامه ي تاريخ به امضايِ اَلَست
آن كه كوشيد ولي حيف به انسان نرسيد

آنكه تصميم گرفت آتشِ بَلوا باشد
وسطِ مغلطه در مغلطه تنها باشد
بين چين است و چُنان طرحِ معما باشد
پاسخِ سوره چو شد، آيه ي آيا باشد

آنكه ليچار شنيد از همه و هيچ نگفت
دوش و دوشاب به دوش از همگان دست كشيد
گله از هيچكسي هيچ نكرد و نبُريد
تا تهِ حادثه ناخن پسِ بن بست كشيد

رو به فقدان خودش تَهي دست پريد
آنكه ميديد نشستند خرابش بكنند
خوب ميديد به منظور، عزيزش كردند
صفحه از پشت گرفتند كتابش بكنند

آنكه از حلقه ي مفقود، لبي باز نكرد
آنكه از تو سَري و تهمتِ تاريخ گذشت
قدسيان را به لبِ منظره ي هيچ كشاند
آنكه از خاج و صليب و خطر و ميخ گذشت

آنكه نان خواست ولي دود فقط سهمش شد
آنكه از گندمِ آغشته به خون، حيف گذشت
او كه ديوانه ي ديوانگيِ پنجره بود
آنكه از عافيتش محضِ جنون حيف گذشت

آنكه دلتنگِ خودش بود، به جوهر كه رسيد
نامه رو كرد و به پاهاي كبوترها بست
تشنه لب ساحلِ عريان، هوسش را ميكرد
گوش ماهي به سرِ گيسوي دخترها بست

آنكه نُه ماه در انديشه‌يِ پرواز گريست
آنكه بر معركه اي داغ و مشخص افتاد
نطفه ي هيچكسي در شدنش دست نداشت
آنكه زاييده نشد، از غزلي پس افتاد

آنكه اندازه ي يك عمر به مُردن چسبيد
زندگي كرد به اميد شبِ پاياني
انتهاي همه ي پنجره ها ديوار است
آخرين پنجره را هم كه خودت ميداني

مستِ اندوهِ حماسي وسطِ لحن و بيان
آخرين غمزه ي اوزانِ مُطَنطَن بودم
پشت كمرنگ ترين فاجعه ها كشف شدم
آنكه در سفسطه جان كَند، فقط من بودم

چاره‌اي نيست از اين راه گذر بايد كرد
بايد از واديِ مشكوك به پايان برسي
اين همه كوچه و پس كوچه كه گَز كردي باز
بايد آخر به همين پيچِ خيابان برسي

زندگي جايِ بدي بود، نمي فهميديم
و تمام هيجاناتِ جهان گور شدند
جبر از آغاز جهان مسئله ي تلخي بود
اختيار آمد و مجبور به مجبور شدند

دست و پا بسته، دهان بسته، جهان هم بسته
ثانيه ميرود و باز نمي گردد هيچ
لحظه وقتي برود تا كه به پايان برسد
ته نشين مي شود آغاز نمي گردد هيچ

فرصت از دست رود، لحظه به آخر برسد
بادِ مُردن بوَزد قائله پايان برسد
دستِ قدّارِ زمان جام بچرخاند و بعد
تيغه ي تُندِ اجل باز به انسان برسد

حق و ناحق شدنِ عمر مساوي بشود
هي قدم در گذرِ معركه كافيست عزيز 
هر چه كردي به خودت كردي و از خود بنويس
ساعت تلخ شني، وقت تلافيست نريز

رو به رو حادثه مرگ مُجَسَم گردد
دستت از خاليِ عالم سبدي پُر باشد
بي هوا سُر بخوري در تله ي خوف و رجا 
وانگهي دور و برت حلقه ي آجر باشد

تبِ اندوه بگيرد بدنت را محكم 
تك و تنها سفري رو به نهايت باشي 
زيرِ دستان لَحَد غرق خجالت بشوي 
تازه فكرِ قدغن هاي خدايت باشي

ما چه كرديم كه در آينه ي مرگ هنوز
هوسِ حق كشي و حق خوري آينده ماست
تا دَمِ مرگ خطرناك ترين حالِ جهان
باعث رخوت و دلبستگي و خنده ماست

بر حذر باش كه اين راهِ پُر از بيم و اميد 
دلِ پُر خواهد و پاي سبك و دست تَهي
بر حذر باش كه فرقي نكند در صفِ حشر 
قدِ رنجورِ علف با تنه ي سروِ سهي

با توام مرگِ پس از زنده به گوري و جنون
با توام گوش بده حرف زياد است هنوز
آخرين برگِ درختانِ لبِ جاده ي پوچ
سينه تو سينه‌يِ هوهو كشِ باد است هنوز

آتش معركه بالاست پِيِ دود برو
هر كجا حضرت دادار كه فرمود برو
در پِيِ گنگ ترين حلقه ي مفقود برو
تو كه رفتي پِيِ تاب و تپش رود برو
به قدم‌هاي اسيرِ لجنم فكر نكن 

من همين بيخِ گُذر چشم به خون ميبندم
و به هر دشنه كه تهديد كند ميخندم
من به هر زنده ي ناچار نمي پيوندم
من به دستانِ خودم گورِ خودم را كندم 
به پذيرايي و دفن و كفنم فكر نكن 

گاهي آهنگِ زليخاست در آشوبِ دهان
با چه سمع و بصري شكوِه بگويد كنعان
يوسفِ دورِ مرا از غمِ تهمت بِرَهان
گرچه رو زخمي ام و دستْ كج و تُند زبان
به سر و صورت و دست و دهنم فكر نكن 

بعدِ صد مرتبه توبيخ غلط كردي باز؟
ما كه هستيم تو دنبال چه ميگردي باز؟
ماشه ات را بِچِكان مَرگ، اگر مَردي باز
تو كه از منزلِ منقل تبر آوردي باز 
هي به آيا بزنم يا نزنم فكر نكن 

مرگِ من، دل به طلوع شبِ جانكاه نده
رو به اين خنده يِ در گريه ي گهگاه نده
دل به تصوير بر آب آمده ي ماه نده
بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده 
به غم‌انگيزيِ فرزند و زنم فكر نكن 

از من و بودن با من بگذر هم بستيز
پشت من منتظر خنجرِ تيز است عزيز
صاف بنشين وسطِ كتف من اي خنجرِ تيز
نفسي تازه كن و اَرّه بكش شاخه بريز
به غمِ جوجه كلاغي كه منم فكر نكن

عاقبت تابِ مرا تاب نخواهي آورد
دشنه گر دشنه ي تو شهر به ما گويد مَرد
دست بردار از اين زير و بمِ در پيگرد
شك نكن بي تو از اين وَرطه گذر خواهم كرد 
به نشاني كه نماند از بدنم فكر نكن 

فصلِ پاييز رسيد و غزلي نشكفتم
مثل بيد از گذرِ باد بِهَم آشفتم
مثل برگ از بغلِ شاخه زمين مي اُفتم
من كه از منطق و دستورِ حقيقت گفتم
به مضامينِ مَجازيِ تنم فكر نكن 

گر چه بد رفتي و بد كردي و بد خواهم ديد
گرچه با خونِ خودم پشت دلم داغ زديد
با توام اي خطِ ابرويِ كجِ در تهديد
باز با اين همه هر وقت غمي شيهه كشيد 
من همين نبشِ چنار و چمنم فكر نكن

مثل سيگارترين لحظه ي بي همنفسي
مثل ديوارترين خاطره پژواكم كن
قطره اشكي بچكان گونه ي گُل خشك شده ست
لقمه‌اي اَبر از اندازه ي دريا كم كن

افتضاحم،تَنِشَم، مثل دو شب مانده به عيد
مثل دستان پدر در افق فقر و سكوت
مثل تُنگٍ عطشِ ماهي و اعصابِ سگي
مثل خميازه ي مادر وسطِ سيب و سقوط

نفس از دورترين مَنفذِ دنيا كه رسيد
مرگ از آغاز خودت هم به تو نزديك تر است 
تويِ دالانِ رسيدن به چه ميپيچي باز
راه برگشتنت از رفت كه باريك تر است 

اولين مرحله ي عشق دگرديسي بود
يعني از من به تو رفتن، به تو محدود شدن
يعني از شاخه تبر، از تبر اَلوار سپس
خُرده هيزم شدن و عاقبتش دود شدن

مثل انديشه‌ي كودك، پُرم از هر چه هوس
حلقه ي گم شده ي آدم و حيوان بودن
آدمِ حيطه ي بالا فقط آدم ميشد
لقمه ي سيب كشانيد به انسان بودن

مثلِ يك جوجه ي گنجشك دهن وا كرديم
آسمان كِرم بريزد، شكمي سير كنيم
خواب ديديم زمين مزرعه را ميبلعد
گير كرديم كه اينبار چه تعبير كنيم

سنگ اول همه ي خاطره هايت مُردند
سنگ دوم همه ي حال، همين گودال است
سنگ سوم كه شروع همه ي آينه هاست
قصه تا قَطعه ي آخر به همين منوال است



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۲:۱۸:۰۶ توسط:MHM موضوع:

بلا اي بلا...

تو آن بلاي قشنگي كه آمدي به سرم....



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۲:۱۸:۰۲ توسط:MHM موضوع:

آشوب آشفته

 

 

 

بحرانِ نديدنِ تورا من چه كُنم ؟!

 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۲:۱۷:۴۷ توسط:MHM موضوع:

صحنه

لبخند مرا بس بود آغوش لهم مي كرد

آن بوسه مرا ميكشت لب منهدمم مي كرد

آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سير مرا كشتن اين پرده اول بود

 

 

هركس غم خود را داشت هر كس سر كارش ماند

من نشئه ي زخمي كه يك شهر خمارش ماند

يا كنج قفس يا مرگ اين بخت كبوتر هاست

دنيا پل باريكي بين بد و بدترهاست 

اي بر پدرت دنيا آن باغ جوانم كو

درياچه ي آرامم كوه هيجانم كو

بر آينه ي خانه جاي كف دستم نيست

آن پنجره اي را كه با توپ شكستم نيست

پشتم به پدر گرم و دنيا خود مادر بود

تنها خطر ممكن اطراف سماور بود

از معركه ها دور و در مهلكه ها ايمن

يك ذهن هزار آيا از چيستي آبستن

يك هستي سردستي در بود و عدم بودم

گور پدر دنيا مشغول خودم بودم

هر طور دلم ميخواست آينده جلو مي رفت

هر شعبده اي دستش رو ميشد و لو مي رفت

صد مرتبه مي كشتند يك بار نمي مردم

حالم كه به هم ميريخت جز حرص نمي خوردم

آينده ي خيلي دور ماضيِ بعيدي بود

پشت در آرامش طوفان شديدي بود

آن خاطره هاي خشك در متن عطش مانده

آن نيمه ي پر رنگم در كودكيش مانده

اما من امروزي كابوس پر از خواب است

تكليف شب و روزم با دكتر اعصاب است

نفرين كدام احساس خون كرد جهانم را

با جهد چه جادويي بستند دهانم را

من مرد شدم وقتي زن از بدنش سر رفت

وقتي دو بغل مهتاب از پيرهنش سر رفت

اندازه اندوهم اندازه دفتر نيست

شرح دو جهان خواهش در شعر مبسر نيست

يك چشم پر از اشك و چشم دگرم خون است

وضعيت امروزم آينده ي مجنون است

سر باز نكن اي اشك از جاذبه دوري كن

اي بغض پر از عصيان اين بار صبوري كن

من اشك نخواهم ريخت اين بغض خدادادي ست

عادت به خودم دارم افسردگي م عادي ست

پس عشق به حرف آمد ساعت دهنش را بست

تقويم به دست خويش بند كفنش را بست

او مرده ي كشتن بود ابزار فراهم كرد

حواي هزاران سيب قصد منِ آدم كرد

لبخند مرا بس بود آغوش لهم مي كرد

آن بوسه مرا ميكشت لب منهدمم مي كرد

آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سير مرا كشتن اين پرده اول بود

تنها سر من بين اين ولوله پايين است

با من همه غمگينند تا طالع من اين است

در پيچ و خم گله يك بار تو را دبدم

بين دو خيابان گرگ هي چشم چرانيدم

محض دو قدم با تو از مدرسه در رفتم

چشمت به عروسك بود تا جيب پدر رفتم

اين خاصيت عشق است بايد بلدت باشم

سخت است ولي بايد در جذر و مدت باشم

هر چند كه بي لنگر هر چند كه بي فانوس

حكم آنچه تو فرمايي اي خانوم اقيانوس

كشتي و گذر كردي دستان دعا پشتت

بر گود گلويم ماند جا پاي هر انگشتت

از قافله جا ماندم تا همقدمت باشم

تا در طبق تقسيم راضي به كمت باشم

آفت كه به جانم زد كشتم همه گندم شد

سهم كم من از سيب نان شب مردم شد

اي بر پدرت دنيا آهسته چه ها كردي

بين من و ديروزم مغلوبه به پا كردي

حالا پدرم غمگين مادر كه خود آزار است

تنهايي بي رحمم زير سر خودكار است

هر شعر كه چاقيدم از وزن خودم كم شد

از خانه به ويرانه از خانه به ويرانه

از خانه به ويرانه تكرارسلوكم شد

زير قدمت بانو دل ريخته ام برگرد

از طاق هزاران ماه آويخته ام برگرد

هرچيز بجز اسمت از حافظه ام تف شد

تا حال مرا ديدند سيگار تعارف شد

گيجي نخ اول خون سرفه ي آخر شد

خودكار غزل رو كرد لب زهر مكرر شد

گيجي نخ دوم بستر به زبان امد

هر بالش هرجايي يك دسته كبوتر شد

گيجي نخ سوم دل شور برش مي داشت

كوتاهي هر سيگار با عمر برابر شد

گيجي نخ بعدي در آينه چين افتاد

روحي كه كنارم بود هذيان مصور شد

در ثانيه اي مجبور نبض از تك و تا افتاد

اينگونه مقدر بود اينگونه مقرر شد

ما حاصل من با توست قانون ضمير اين است

دنياي شكستن هاست ما جمع مكسر شد

سيگار پس از سيگار كبريت پس از كبريت

روح از ريه ام دل كند در متن شناور شد

فرقي كه نخواهد كرد در مردن من

تنها با آن گره ابرو مردن علني تر شد

يك گام دگر مانده در معرض تابوتم

كبريت بكش بانو من بشكه باروتم

هر كس غم خود را داشت هر كس سر كارش ماند

من نشئه ي زخمي كه يك شهر خمارش ماند

چيزي كه شكستم داد خميازه ي مردم بود

اي اطلس خواب آلود اين پرده دوم بود

هر چند تو تا بودي خون ريختني تر بود

از خواهر مغمومم سيگار تني تر بود

هر چند تو تا بودي هر روز جهنم بود

اين جنگ ملال آور بر عشق مقدم بود

هر چند تو تا بودي ساعت خفقان بود و

حيرت به زبان بود و دستم به دهان بود و

چشمم به جهان بود و بختك به شبم آمد

روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد

هر چند تو تا بودي دل در قدحش غم داشت

خوب است كه برگشتي اين شعر جنون كم داشت

اي پيكر آتش زن بر پيكره ي مردان

اي سقف مخدرها جادوي روانگردان

اي منظره ي دوزخ در آينه اي مخدوش

آغاز تباهي ها در عاقبت آغوش

اي گاف گناه اي عشق بانوي بني عصيان

اي گندم قبل از كِشت اي كودكي شيطان

اي دردسر كشدار اي حادثه ي ممتد

اي فاجعه ي حتمي قطعيت صد در صد

اي پيچ و خم مايوس دالان دو سر بسته

بيچارگي سيگار در مسلخ هر بسته

اي آيه ي تنهايي اي سوره مايوسم

هر قدر خدا باشي من دست نمي بوسم

اي عشق پدر نامرد سر سلسله ي اوباش

اين دم دم آخر را اينبار به حرفم باش

دندان به جگر بگذار يك گام دگر باقي ست

اين ظرف هلاهل را يك جام دگر باقي ست

دندان به جگربگذار ته مانده ي من مانده

از مثنوي بودن يك بيت دهن مانده

دنيا كمكم كرده است از جمع كمم كرده است

بي حاصل و بي مقدار يك صفر پس از اعشار

يك هيچ عذاب آور آينده ي خواب آور

ليوان پر از خالي دلخوش به خوش اقبالي

راضي به اگر، شايد، هر چيز كه پيش آيد

سرگرم سرابي دور در جبر جهان مجبور

لبخندي اگر پيداست از عقده گشايي هاست

ما هر دو پر از درديم صدبار غلط كرديم

ما هر دو خطاكاريم سرگيجه ي تكراريم

من مست و تو ديوانه ما را كه برد خانه

دلداده و دلگيرم حيف است نمي ميرم

اي مادر دلتنگم دلبازترين تابوت

دروازه ي از ناسوت تا شعشعه ي لاهوت

بعد از تو كسي آمد اشكي به ميان انداخت

آن خانم اقيانوس كابوس به جان انداخت

اي پيچ و خم كارون تا بند كمربندت

آبستن از طغيان الوند و دماوندت

جانم به  دو دست توست آماده اعجازم

بايد من و شعرم را در آب بياندازم

دردي كه به دوشم ماند از كوه سبك تر نيست

اين پرده ي آخر بود اما غم آخر نيست

دستان دلم بالاست تسليم دو خط شعرم
 

هر آنچه كه بودم هيچ، اينبار فقط شعرم 

**************



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۲:۱۷:۴۳ توسط:MHM موضوع:

تو كدامي كه؟؟؟!

تو هماني كه دلم لك زده لبخندش را

او كه هرگز نتوان يافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون كه فقط خرج تو كرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

از رقيبان كمين كرده عقب مي ماند

هر كه تبليغ كند خوبي دلبندش را

 

مثل آن خواب بعيد است ببيند ديگر

هر كه تعريف كند خواب خوشايندش را

 

مادرم بعد تو هي حال مرا مي پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

عشق با اينكه مرا تجزيه كرده است به تو

به تو اصرار نكرده است فرايندش را

 

قلب من موقع اهدا به تو ايراد نداشت

مشكل از توست اگر پس زده پيوندش را

 

حفظ كن اين غزلم را كه به زودي شايد

بفرستند رفيقان به تو اين بندش را :

 

منم آن شيخ سيه روز كه در آخر عمر

لاي موهاي تو گم كرد خداوندش را



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۲:۱۷:۴۱ توسط:MHM موضوع:

لحظه اي واس زندگي....

اومد...

 

اولش هاليمون نبود. فك كرديم بچه هان دارن مثه اسب پله هارو طي ميكنن....

گف زلزلست .پاشو بريم. گفتم بيخيال بچه هان. درو باز كردم بيرونو نگاه  كنم ببينم چه خبره ؟؟؟!!!!

با حمله گروهي از حيوانات بنام انسان روبرو شدم. خوبه ته لاينيم و اونورمون دوتا اطاقه فقط.....۴۰-۵۰ نفر از كجا اومدن از جلوم رد شدن ؟؟!نميدونم والا.

خلاصه ريختيم بيرون.

فك ميكردم.......اگه ميرفتم.....اخرين پستمو به عشششششق مامانم گذاشتم .خيالي نبود٬ عشق ميكردم.

خب مامانم دم اذوني مسيج داد و واسم ارزوي سلامتي كرد.....

الان كه فك ميكنم.....بدجور خراب مامانمم.....خراب مرام خدامم والا....

خداكنه مامانم هميشه سالم باشه.

خدا سايه هيچ پدرو مادري رو از سر بچه ها كم نكن....خدا دعاي خير همه پدر مادرا همه جا باهامون باشه....

مواظبمون باش  خدا جونم....مامانم سفارشمو كرده .....خيالم تخته.

باهام باش خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۲:۱۷:۲۳ توسط:MHM موضوع:

دوم اسفند 89 من خاله شدم......

خاله

معناي لغوي : خواهر مادر

معناي استعاره اي : هر زني كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد .

نقش سمبليك : يك خانم مهربان و دوست داشتني كه خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد .

غذاي مورد علاقه : آش كشك.
ضرب المثل : خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز. خاله ام زائيده، خاله زام هو كشيده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمي شناسه. اگه خاله ام ريش داشت، آقا داييم بود .

زير شاخه ها : شوهر خاله: يك مرد مهربان كه پيژامه مي پوشد و به ادبيات و شكار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازي دوران كودكي  كه يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يكي ديگه ازدواج مي كنيد يا   باهاش ازدواج مي كنيد اما عاشق يكي ديگه هستيد .

مشاغل كاذب : خاله زنك بازي، خاله خانباجي .

چهره هاي معروف : خاله خرسه، خاله سوسكه.

داشتن يك خاله ي مجرد در كودكي از جمله نعمات خداوندي است .


 

اميدارم شماهم خاله بشد هرچه زود تر.

به اميد روزي كه پسراهم بتونند خاله شدن رو تجربه كنند.

حالا من خاله يه پسر كوچولوي دوو نيم وجبي و دو و نيم كيلويي شدم..

چشم سياه و ابرو كمون و خوووووووشگل .

خوش بگذره و نظر يادتون نره.....



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۲:۱۶:۴۳ توسط:MHM موضوع:

بک لینک خرید - پسورد نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
بهترین سئو -
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی
وان ایکس بت
سایت بت بهترین سایت بازی انفجار جت بت سایت بت ۳۰۳ online casino
سایت شرط بندی ایل بت
سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت
پیش بینی ورزشی
sibbet90
سایت شرط بندی هات بت